محمدرضا مشاک یکی از با اخلاق ترین و سخت کوش ترین دانش آموزان سال گذشته من از اهواز بود .

 

پسری که در کنار استفاده از امکانات مرسوم و با اتکا به اراده ، تلاش خودش کرد و در نهایت روزهای کنکور 92 رو بخوبی سپری کرد . چون در این چند خط خاطراتش اسم مشاوره اش رو گفته ، مایل نیستم که بیشتر از این ازش تعریف کنم یا رتبه و رشته اش بگم تا برای کنکوری ها بیشتر طرز فکر و عملکردش مد نظر باشه تا اینکه دنبال وسیله و عامل موفقیتش باشن

 

 این رو بدونین که عامل موفقیت خودت هستی و امثال محمدرضا نمونه های بارز و شاخصی از تلاش و پشتکارند

 

حالا که به خیر و سلامت این پسر ما به موفقیت منحصر به فرد و قابل توجهی رسیده ، بذارین همین جا پیش شما و خودش (که میدونم منتظر بود حرفاش در سایت بذارم و خودش می خونه) اعتراف کنم که محمدرضا از اواخر زمستون بود که استارت فوق العاده اش زد و در عید بهتر از همه دانش آموزان کلاس های حضوری و اردوهای نوروزی که می شناختم درس خوند  این موقعیت و از همین الان . وقت شکوفایی محمدرضا های بعدی میتونه باشه .

 

حالا خود دانی .

 

 

 

11تیر ماه سال 1391 آغازی بود بر پرونده کنکور من، پرونده ای که من شروعی دلگرم کننده نداشتم.شاید به خاطر این دلگرم کننده نبود که معدل کتبی نهایی ام مرا بین دیگر دوستانم خیلی پایین تر قرار می دادکتبی نهایی که 17 شد و در بین شاگردان مدرسه 10 یا 11 شدم.

 

تصمیم گرفته بودم که 2 هفته بعد از امتحانات نهایی شروع کنم و قدم در راه کنکور بگذارم.

 

با نوشتن برنامه ای ابتدایی برای تیر ماه که چندان هم کامل و جامع نبود درس خواندن را شروع کردمروز یکشنبه (11/4/91)ماراتن کنکور را آغاز کردم.روز اول پنج ساعت مطالعه کردم.

 

روز ها می گذشت و من تا پایان هفته اول بیشترین ساعت مطالعه ام 6 ساعت بود. هفته های بعد این ساعت مطالعه را کمی افزایش دادم که در نهایت جمع ساعات مطالعه هفته ام به 36 ساعت رسید. از مرداد ماه ساعت مطالعه ام به میانگین 7 ساعت افزایش پیدا کرد و جمع ساعات مطالعه ام 46 ساعت شد. فهمیدم که افزایش ساعت مطالعه سخت نیست،فقط اراده محکم میخواهد.

 

هفته ها گذشت و هفته اول شهریور بود که ساعت مطالعه روزانه ام به میانگین نه و نیم ساعت رسید و جمع ساعات مطالعه هفته ام به 63 ساعت رسید.

 

این شروعی بود برای اینکه به این خودباوری برسم کخ ساعت مطالعه دست را میتوانم افزایش دهم و باید کیفیت مطالعه ام را افزایش دهم.

 

دو هفته پایانی شهریور را استراحت کردم و به سفری دو هفته ای رفتم. در این هفته ها بود که بعد از 3 ماه درس خواندن برای کنکور فهمیدم که چقدر بهتر میتوانستم از زمانم استفاده کنم و بازدهی ام را بالا ببرم اما بی تجربه بودم. واقعا راضی بودم، تابستان نقطه ی عطفی برای آینده ام شد. فرقی نمی کرد از تیر شروع می کردم یا شهریور و یا مهر، این تجربه برای من سکوی پرتاب برای افزایش کیفیت و افزایش ساعت مطالعه بود که به آن نیاز داشتم، نیازی که از تمام درس خواندن تابستانم برایم ارزشمندتر بود.

 

در همین تابستان بود که دوستانم با معدل کتبی 19 و 80 صدم در کنار مشاور از اوایل تابستان با روزی 9 ساعت این راه را ادامه می دادنداما من کار خودم را انجام می دادم و به خودم اعتماد داشتم.

 

مهر و آغاز مدارس. تمام تلاشم این بود که بعد از تعطیل شدن مدرسه به خانه بیایم و درس بخوانم. روزهای زوج نیز می بایست کلاس های را تا ساعت 2:30 بعداز ظهر را تحمل می کردم. با سرعت خودم را به خانه می رساندم و بعد از غذا خوردن، ساعت 3:30 شروع به درس خواندن می کردم و تا ساعت 12 شب ادامه می دادم. در همین شرایط بود که ساعت مطالعه هفتگی ام 59 ساعت بود.

 

چه روز هایی بود. روزهایی که تمام زندگی ام معنایش درس بود و هیچ چیز دیگری برایم معنا نداشت.

 

در هفته چهارم آبان و اوایل آذر2 روز به خودم استراحت می دادم و هیچ درسی نمی خواندم و به کارهای مورد علاقه ام می پرداختم.در آذر بود که احساس خستگی از اشتیاقم برای درس خواندن کم کرد باعث ضعف در کیفیت و کمیت مطالعه ام شد.

 

اما دی ماه همزمان که برای کنکور می خواندم امتحانات مدرسه ام را نیز می دادم. خیلی ها میگفتند کنکور و تشریحی باهم فرق دارند اما تجربه تابستانم به من آموخت که طوری درس را بیاموزم که بتوانم آنرا به خوبی به دیگران هم یاد بدهم.تجربه ای که باعث شد قضایای اثباتی گسسته و تحلیلی را سر جلسه امتحان خودم اثبات کنم در حالی که شاید حداکثر یکبار آنها را دیده بودم . نادیده گرفته بودم.

 

اواسط بهمن ماه بود که تصمیم گرفتم مشاوری داشته باشم تا در ماه های باقیمانده بتواند مرا در این راه یاری دهد. بهترین کسی که به فکرم می رسید آقای افشار بود که مقالاتشان در تابستان مرا انگیزه می داد.

 

همراه آقای افشار بود که توانستم ساعت مطالعه ام را به طور میانگین به 9:30 ساعت پر بازده برسانم و آنرا ثابت نگه دارم.

 

هروقت انگیزه ام کم می شد آقای افشار مرا یاری میداد و من هم قول می دادم بهتر شوم و تمام سعی خودم را انجام می دادم تا در ساعت مطالعه رکورد بزنم. رکوردی که به 11 ساعت رسید. در این زمان بود که دوستانم می گفتند ساعت مطالعه عادی آنها 10 و 11 ساعت است. اما من به خودم اعتقاد داشتم و توجهی به این حرف ها نداشتم.

 

تعطیلات عید فرا رسیده بود.تصمیمی برای افزایش ساعت مطالعه گرفته بودم. بعد از دو روز استراحت شروع به درس خواندن کردم.

 

تا چند دقیقه قبل از سال تحوبل بود که درس میخواندم و خوشحال از اینکه می خواهم سالی را رقم بزنم که شروعش با درس است.

 

در این روزها بود که به خودم می بالیدم که سال 91 کبیسه است و 30 روز داردو من یک روز بیشتر از کنکوری های سال قبل فرصت مطالعه دارم! کنکور مرا فرصت طلب کرده بود، از هر لحظه ام به راحتی نمی گذشتم.

 

در این زمان ها کلاسهای فشرده جبرانی کنکور شروع شده بود. من فقط 2 درس را کلاس میرفتم اما همین 2 درس به خاطر این کلاسهای فشرده مرا اذیت می کرد. روازانه 5 ساعت کلاس بودم و چون وقت برای درس های دیگرم زیاد باقی نمی مانداسترس سراغم می آمد.

 

همین فشردگی در کنار 11 تا 13ساعت مطالعه در روز که گاه به 14 ساعت می رسید مرا از لحاظ روحی روانی خسته می کرد. فکرم بر خلاف اهدافم عمل می کرد. همین فکر مرا 3 روز با استرس از مطالعه دور نگه داشت. روزهای بسیار سختی بود. فشار روانی از یک طرف و خانواده ام نیز که فکر می کردند بریده ام از طرف دیگر.

 

ساعت 10 شب 12 فروردین 92 بود، با آقای افشار احساساتم را در میان گذاشتم. به آقای افشار قول دادم که فردا رکورد جدیدی در ساعت مطالعه ام ثبت کنم و روز 13 فروردین 92 را روزی تاریخی برای عمرم رقم خواهم زد.

 

از 2 شب 13 فروردین شروع به خواندن کردم. 3 ساعت خواندم و بعد از خواب 5 یا 6 ساعته شروع به درس خواندن کردم.یک حسی مرا نمی گذاشت که دست بکشم. روزی کولاک سر راه من بود. ساعتها می گذشت و هنگامی که 6:30 صبح روز بعد فرا رسیده بود ساعت مطالعه ای شاهکار تر رقم زده بودم.خستگی چشمانم برایم مهم نبود. به خودم افتخار می کردم و با زدن رکورد 17 ساعت مطالعه در روز شادی عجیبی در آن خستگی به من دست داده بود.

 

ماه های پایانی بود، تمام وعده ها، قرار ها، درس های نخوانده، مرور ها، آزمون ها همه و همه می بایست رقم می خورد.

 

زمان می گذشت. گریه ها، استرس ها، شادمانی ها، غرور، رقابت و . به معنای واقعی کلمه احساس می شد.

 

خرداد بود. ذهنم خسته شده بود. چند روز دیگر نیز مرا از درس خواندن نگه داشت تا بتوانم استرس و عذاب وجدان را با تمام وجودم حس کنم. سخت گذشتاما گذشتلحظه به لحظه تجربه بود.شاید اگر آن روز ها درس میخواندم سرنوشتم طوری دیگر رقم می خورد.

 

باورش سخت بود اما خودم را به خط پایان نزدیک میدیدم.

 

بالاخره روز کنکور فرا رسید، همانطوری که انتظار داشتم ، همان وقت، همان تیپ سوال، همان آرامش شکننده و .

 

تمام شد و 12 سال سال زندگی من در 4 ساعت خلاصه شد.

 

سایه دراز لنگر ساعت.

 

روی بیابان بی پایان در نوسان بود.

 

می آمد-می رفت

 

می آمد- می رفت

 

و نگاه انسانی به دنبالش می دوید (( سهراب سپهری ))


ارزان جزوات و دی وی دی های آموزشی ساعت ,مطالعه ,هفته ,کنکور ,خواندن ,افزایش ,ساعت مطالعه ,آقای افشار ,ساعت رسید ,ساعات مطالعه ,افزایش ساعت منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

درخواست موزیک - دانلود آهنگ درخواستی سیم بکسل جنرال Addilynnmwosylot Local معرفی کالا فروشگاهی همه چی اینجا فروشگاه ارزان98 سایت تفریحی سرگرمی فاز تو جوک CertificationGenie - Pass Certification Exams in 1st Attempt